₪₪ شاه نشینِ چشمِ من ₪₪
جغرافیای کوچک من بازوان توست . . . ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
ســـلامـــ . . . اینجا یه وب شخصی و عشقولیه . . . خاطرات من و آقاهیم . . . همه ی کامنت ها همین جاست . . . اینجا بر خلاف وبلاگای قبلیم ٬ فقط متاهل ها و کسایی رو لینک می کنم که می خوام همیشه دنبالشون کنم . . . کسی هم که لینک میشه ٬ لینکشو مثل یه لوگو میذارم کنار صفحه ٬ عکسشو خودم میذارما ! راستی ٬ اینجا شاید زیاد سرگرمتون نکنه ٬ چون فقط خاطرات من و آقاهیمه که واسمون شیرین ترین لحظه های عمرمونه . . . + دلم تنگ شده ... باز هم ... + همه دنیامی ... + میدونی که وقتی نباشی ، هیچی نیست ... + فقط دو روزِ دیگه مونده ... + جهت یاد نوشت (!) : آقاهی از سفر چین برگشت ، شنبه دوباره رفت باکو ... + بابتِ کادوی روزِ زن دستت درد نکنـــــــــــــه نفســـــــــم ... دوسِت دارم یه دنیــــــــــــــــــــــــــا ... + همه چی خوبه خوبه خــــــوبه ... میدانم که میدانی
سلام عمرم ... این روزا خیلی خیلی داره سخت می گذره ... خیلی دلتنگم ... خیلی زیاد ... بهت گفتم ، هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه ... نمیدونم چه کار کنم وقتی دلتنگم و دستم بهت نمیرسه ... کاش زودتر این روزا تمام شه ... همیشه بهت می گفتم حتی بهشت هم بدونِ تو خوش نمی گذره ، تازه فهمیدم و درک کردم ... بدونِ تو هیچی رو نمی خوام آقاهیِ مـــــــــــاهم ... اولین روزی که رسیدم خونه ماما اینا ، شبش همش ۲ ساعت تونستم بخوابم تا فردا بعد از ظهر که باهام تماس گرفتی و مطمئن شدم که رسیدی ... از نگرانی داشتم می مُردم ، خیلی وحشتناک بود ... خدا رو شکر که سالم و سرحالی نفسم ، ایشالا همیشه خوب باشی زندگیِ قشنگم ... اینو هم واسم نوشتی ، قبلیِ رو که واسم فرستاده بودی خصوصی بود ، نِیشد اینجا بذارمش ، چون فقطِ فقـــــــــط مالِ خودِ خودمــــــــــِـــــــ ... :: سلام عزییییییز دلم یاااااار خوشگلم... منتظرتم دار و ندارمـــــــــــــــ ... بوس بــــــــــــــــــــــــــــوسی ... + فردا که ارتباط رادیویی زنده داری حتما بیدار میشم و گوش میدم صدای قشنگتـــــــــــــو ... + ایشالا موفق باشی همیــــــــــــــــــــــــشه ... + دوسِت دارم یه دنیــــــــــــــــــا ... ســلامــ ... امروز دوتامون داریم میریم ، آقاهی میره چین و من میرم خونه مامانم اینا ... این چند روزه شدیدا دارم غصه می خورم ، ولی آقاهی میگه که اصلا غصه نخور و سعی کن خونه مامانت اینا بهت خوش بگذره و اینا ... گفتم یعنی وقتی تو فرودگاه که داریم از هم خداحافظی می کنیم ناراحت نباشم ؟ گفت نوچ ... آخه مگه میــــــــــشه ؟ ولی خوب مجبورم دیگه ... این چند روز هم خیلی زود تمام میشه ... ایشالا آقاهیم تو کارِش موفق باشه ... ایشــــــــــــــــالا ... خدا رو شکر که بعدش قرار نیست واسه ادامه ی مسابقات بره فنلاند ، وگرنه دو هفته ای طول می کشید ... الان هم دوتا چمدونِ جدا ... وسیله مسیله هامونو جمع کردیم ، من نزدیک ۴ پرواز دارم و آقاهیِ گلم هم ۱۱ شب از امام خمینی ... الاهی بمــــــــــــــیرم ، خیلی سفرش طولانی میشه ، با معطلی ها و پروازِ بعدیش واسه تایوآن ، حدودا ۶ بعد از ظهر فردا به وقتِ محلیِ اونجا میرسه ... دیگــــــــــــــــه ... همین ... فعلا بابای ... + نفسم ، عـــــــاشقتم ، خیلی دلم واست تنگ میشه عمرم ... وقتی تو هستی . آسمون پر از نوره غم از قلبم هزارون ساله دوره الهی نشکنه قلب من و تو که هر کی عاشقه . قلبش بلوره نگاهم کن . نگاهم با نکاهت قصه ها داره نگاهم کن که چشمت قصه های آشنا داره برای من تو خورشیدی . تو نوری تو دریایی که سر تا پا غروری بمون با من که قلب من نمیره کنار تو دلم آروم بگیره دلم افسانه ای جز عشق پاک ما نمیدونه که تنها عشقه . اون افسانه خوبی که میمونه *** عـــــــــــــاشقِ تکستِ این آهنگم ... باز خدا خِیرشون بده قدیمی ها رو که شعراشون واقعا عاشقانه بوده ، نه مثلِ آهنگا و شعرای خیلی از این جدیدها که همش یا غم و غصه ست یا ناله و نفرین ! راستی ســـــــــلام ... کلا خرسندم این چند وقت ... آقاهیمو هم بیشتر تر تر تر از همیشه دوس دارم ، نمیدونم چرا ، یه جوری شده همه چی ... خوشمزه تر از همیشه ... امروزم دوباره ناهار درست نمی کنم ! زحمتشو آقاهی می کشه ، این چند روز مهمونِ آقاهی بودم کلی خوش می گذره دیگه ... امروز آقاهی از سرِ کار زنگ زد بهم گفت امروزم خودم ناهار میارم ، تو درست نکن ، میگم چـــــــــــشم ... میگه اینقد ناهار درست نمی کنی یادت نره ؟! میگم نوچ، یادم نمیره نمیره واقعا ! شایدم بره ! دی: حالا برم بازی کنم دیگه ، کلی بازیِ دانلود شده دارم که هنوز نصب نکردم و بازی نکردم ، این یعنی کلی کارِ عقب افتاده بابای + آقاهی گلمـــــــــــــــــ ، دیـــــــــــــــــــــــــــــــوونتم عشــــــــــــــــــــقم ... ســ ــلام ... اینم یه مدلشه دیگه ... هوا خوب شده ، یعنی آفتابی شده ، یعنی ابری نیس ، بارون هم نیس ... ولی بازم اینجا عشقــــــولیه ... اون خبری رو که قرار بود بگم ... امروز قطعی شد ... چهارشنبه آقاهی قراره بره چین ، واسه مسابقات انتخابی کشتی ... منم میرم خونه مامانم اینا ، چون ۵ روز آقاهی نیستش و من تنها تو خونه باشم از دوریِ آقاهیم دق می کنم ، قراره برم اونجا که دق نکنم ! دی: الان دو هفته ای میشه که قراره آقاهی بره ، تاریخش امروز مشخص شد ، این دو هفته خیلی بیشتر دلم واسه آقاهی تنگ میشه ، وقتی تو خونَست ، هر چند دقیقه یه بار برمیگردم نیگاش می کنم ... وااااای خدای من ، اگه ۵ روز نباشه ، چه کار کنم ؟ آقاهی میگه به نیمه ی پُرِ لیوان فکر کن ... ایشالا این چند روز هم زودی تمام میشه ... ایشـــــــــــالا ... الان آقاهی سرِ کاره ، بلیطِ منو هم گرفته ... دیگــــــــــــــــه ... همین ... + عــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم زندگیِ قشنگم ، آقاهیِ گلمـــــــــــــــــــــــ ... سلام ... بازم خیلی وقته ننوشتم و دلم واسه اینجا کلی تنگ شده ... بازم دلم بااااااااارون می خواد ... دیروز کلی بارون بود ، هواشناسی گفت امروزم بارونیه ، ولی نبود ... باز جای شُکرِش باقیه که هوا خنکِ ... گرما رو دوس ندارمـــــــــــــ ... چقده دلم واسه آقاهی تنگ شده ، امروزم دیر میاد خونه ... خیلی وقته ناهارو درست کردم ، منتظرم بیاد بخوریـــــــــــم ... گشنمــــــــــه ... هفته ی دیگه ... وااااااااااااای ... نــــــــــــه ... بازم فعلا نمیگم تا قطعیِ قطعی شه ... چی می خواستم بگم ... آهان ... وقتی منتظرِ آقاهی باشم ، حتی صدای بوبوق بوق بوبوبوق بوقِ نویزِ گوشی که کنار لپ تاپِ هم خوشحالم می کنه ... ! با اینکه تازه با هم صحبت کردیم ، ولی هرچیزی از آقاهی بی نهایت خوشحالم می کنه ... حتی دیدنِ عکسش ... حتی گه لازم باشه هزار بار قفلِ گوشی رو باز کنم که رو دسک تاپم عکسِ آقاهیمو ببینم ... خدایی خیلی خیلی واسم زحمت می کشه ،میدونم نمیتونم هیچ جوره جبران کنم ... خیلی بیشتر از اون چیزی که باید و وظیفشه زحمت می کشه ... خیلی ... درست مثلِ یه پدر ، یه مادر ، همه جوره حواسش هست ، حتی به چیزایی که من فکرشو هم نمی کنم اهمیت میده و به فکرمه ... خدااااااااااااااااااااااایا شکرت ... هزار مرتبه شکر که آقاهی رو بهم دادی ... و منو به آقاهی دادی ! دی: عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم ... منتظرم بیای نفسم ... بوس بــــــــــــــــــــــــوسی ... ســــلام ... اینم سفره هفت سینِ ما ! دی: البته فعلا یه سینِ تو این عکسه ( که همین سبزه هه هستش ! ) ... الان داشتم عکسا و فیلمای سالِ تحویل رو نیگا می کردم، با کماااااااااال تعجب دیدم که اصلا یه دونه عکس هم از سفره هفت سینِ کامل رو نداریم ! فقط فیلم گرفتیم ! این عکسایی رو هم که گذاشتم ، مالِ یکی دو روز قبل از سال تحویله که فقط می خواستم ببینم سبزه ای که درست کردم تو عکس چطوری می افته ! البته این عکسا زیاد خوب نشده ، خودش خوشمل تر شده بود ... اینم از سبزه ی دو رنگِ هفت سینِ مـــــــــــــا ... این سبزه هه رو بزرگ درست کردم که به عنوانِ خودِ سفره باشه ، که شـُـــد ... بهله دیگه ... همین دیگه ، چون گفته بودم میام عکس میذارم اومدم ! یه خبرایی دارم ، چند روز دیگه که قطعی شد میام میگم ... همین ... فعلا بابای ... + آقـــــــــــاهیِ نفسم ، عـــــــــاشقتم عمرم ... + توجه ! قابل توجه کسایی که میان اینجا و از اون یکی وبم خبر ندارن ، این آدرسی که گذاشتم رو عکسه ، آدرسِ اون یکی وبلاگمه ، فکر نکنین از جایی کِش رفتم ! + اینم یه عکسِ دیگه ، این یکی رو قبل از اون بالایی گرفتم ! ســــلامــــ ... بازم سالِ نو مــــــــبارک ... به جرأت می تونم بگم این عید بهترین و دوست داشتنی ترین عیدِ تمام این سال های عمرم بود ... اولین سالی که تمامِ مدت با آقاهیم بودم ... پارسال هم با هم بودیم، اما خوب این عید خیلی فرق داشت، سفره هفت سین رو تو خونه ی خــــــــودمون چیدیم ... همه چی خیلی خوشمزه بود ... از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که سال تحویل رو تو خونه ی خودمون باشیم و بعد از ظهرش بریم تعطیلات! شب قبلش تا ۳ بیدار بودیم و برنامه ها رو می دیدیم، کلی خوش گذشت ... صبح هم بیدار شدیم، عود و شمع روشن کردیم و آقاهیِ گلم یه کملی فیلم برداری کرد ، بعد آقاهی مشغولِ خوندن قرآن شد و من فیلم گرفتم ... یهو سال تحویل شد و فیلمو قطع کردم و کلی بوس بوسی و تبریک و اینــــــــــــــــا ... همه چی یه جورِ خیلی خوب بود، خیلی قشنگ، با همیشه فرق داشت، شروعِ یه سالِ جدید، با آرزوها و برنامه های جدید ... بعدش شروع کردیم تماس گرفتن با خانواده ها! چشمتون روزِ بد نبینه، هرچند میدونم واسه خیلی از شماها هم همین جوری بوده، حدودا ۳ ساعتِ تمام داشتیم مُدام می گرفتیم همه رو، ولی تماس حاصل نشد که نشد! گوشیِ خونه، دو تا خطِ آقاهی، خطِ من ... اینقده گرفتیم که ....... ! دی: آخرش موفق شدیم با همه بحرفیم ... بعد از ظهر ساعت ۳ پرواز داشتیم که بریم خونه مامانم اینا، قبل از رفتن، آقا و خانومِ همسایه با پسرشون اومدن عید دیدنی! چقده زوووووود! بعد از اون رفتیم فرودگاه و رفتیم خونه مامانم اینا، نی نیِ آجی هم کلی تغییر کرده بود و شیرین تر شده بود... ۵ هم رفتیم شیراز، از شیراز هم باز پرواز داشتیم واسه خونه مادر شوهری اینا، ۶ صبح هم رفتیم فرودگاه و رفتیم خونه مادر شوهری اینا ... ۹ هم بلیط داشتیم با برادر شوهری و مادر شوهری برگشتیم خونمــــــــــــــون... اینقده دلم واسه خونمون تنگ شده بووووووود، هم من، هم آقاهیم ... مادر شوهری اینا تا ۱۲ اینجا بودن، تمام این چند روز رو مشغولِ عید دیدنی بودیم ... تا حالا تو عمرم اینقده عید دیدنی نرفته بودم!!!! دی: عجـــــــــب! خیلی عجله کردم واسه این آپ ... نِیدونم چرا وقتی می خوام کلی توضیحات بدم، اصلا حسش نیست ... اینا رو نوشتیدم که اولین عیدِ قشنگمونو فراموش نکنم ... همین فعلا بابای ... + آقاهیِ گلم، دوسِت دارم یه دنیـــــــــــــــــــا ... + همه چی آرومــــــــــــــــــــــــــه ... + عکسِ سفره ی گشنگمونو هم میذارم بعدا ... ســــلامـــ ... آقاهیِ قشنگمــــــــ سالِ نو مبـــــــارک نفسم ... ایشالا هرچی از خدا می خواهی بهت بده عمرم ... کلی حرف دارم ... شاید مثلِ همیشه خیلی هاشو از قلم بندازم و شایدم بتونم ...... آقاهیِ گلم، بهترین روزای عمرم روزای با تو بودن بود و هست و خواهد بود ... همیشه بهت گفتم، الان هم میگم، تا قبل از تو، فقط زنده بودم، وقتی خدا تو رو به من داد، تازه زندگیِ من شروع شد ... اینو هم همیشه گفتم، بازم میگم، تو شکرانه ی منی ... خدا رو بابتِ داشتنِ تو، داشتنِ زندگیِ شیرین و قشنگمون، داشتنِ همه چیزای خوب تو دنیا، روزی هزار بار شکر می کنم ... ایشالا همیشه ی همیشه زندگیمون همینجوری خوب و قشنگ و شیرین و خوشمزه باشه ... سال ۹۰ هم با همه خوبی ها و شاید بدی هاش تمام شد، چقدر همه چی زود گذشت ... ایشالا سالِ ۹۱ هم واسه ما، هم واسه خیلی های دیگه خوب و عالی باشه ... قدرِتو بیشتر تر میدونم آقاهیِ نازم ... خیلی گُلی نفسم ... همه دنیامی دلکم ... بازم سالِ نو مبارک فدات شم عمرم ... بابتِ همه چیز خیلی خیلی خیلی ممنونم عزیز دلم ... مواظبِ خودت باش قشنگم ... دوسِت دارم یه دنیـــــــــــــــــــا ... بوس بوسی عمرم ... ســــلامــــ ... خیلی وقته هِی می خوام آپ کنم، ولی هر بار به دلیلی نمیشه و وقت نمی کنم ... این بار دیگه واقعا باید آپ می کردم ... اومدم خودمو خالی کنم و از آقاهیم بگم ... شاید واسه کسایی که میان اینجا تکراری باشه، ولی حرفِ دلمه، تغییر نمی کنه که !! آقاهیم ... خیلی ماهه ، بهترین آقاهیِ دنیاست ... اینو با جرأت می تونم بگم و شدیدا هم روش تاکید دارم ... وقتی می بینم به خاطرِ من و زندگیمون این همه زحمت می کشه و خسته و کوفته از سرِ کار بر می گرده، کلی بهش افتخار می کنم ... آقاهیم مَرد ترین مَردِ دنیاست ... اینو به خودشم گفتم ... چقده زندگی خوب و قشنگه ... دیشب داشتیم شام می خوردیم، یهو گفت اگه من کارم یه چیزِ دیگه بود و خونمون یه جا دیگه بود و این حرفا، بهتر نبود؟ گفتم نه، همینجوری که هست دوسش دارم ... هم آقاهیمو، هم زندگیمونو، هم خوشبختیمونو، هم آرامشمونو ، همه رو خیلی دوس دارم ... همه چی خوبِ مطلقِ ... آرامش یعنی همین ... یعنی اینکه آقاهیم همیشه باشه ... یعنی اینکه هر روز چشمام تو چشمای قشنگش باشه و کلی لاو بترکونیم ... یعنی اینکه آقاهیم مَرده و بهش افتخار کنم و به کلِ دنیا بگم این آقاهیِ منه ... یعنی اینکه شَبا به جای اینکه با هر چیزِ دیگه ای گرم شم، تو بغلِ آقاهیم گرم شم و راحت بخوابم .... یعنی اینکه شبا که می خوایم بخوابیم، آقاهیم دعا و آیه الکرسی می خونه و منم مُدام سر به سرش میذارم ... یعنی اینکه هر شب من یادم میره قرآن بذاریم بالای سرمون و باز آقاهیم یادآوری می کنه ... یعنی ... خیلی از این چیزا ... خیلی خیلی خوشبختم که زندگیمون اینجوریه ... خدا رو بابتِ همه چیز شکر می کنم ... آقاهیم تو راهه، داره میاد، خیــــــــــلی خوشحالم ... هنوزم مثلِ روزای اولِ عروسیمون، وقتی می خواد برگرده خونه، کلی دلم تالاپ تولوپ می کنه ... چقده خوبه که همه چیز هنوز عشقولی و قشنگه ... آخه خیلی از زندگی ها، فقط چند ماهِ اولش خوب و عشقولیه، بعدش دیگه عادی میشه ... امروز ظرفای سفره هفت سین رو هم آماده کردم، آقاهی ببینه تعجب می کنه، چون قرار بود بریم ظرفای جدا بگیریم واسه هفت سین، ولی خوب امروز با خودم گفتم از همینا هم میشه استفاده کرد ... بهشون گل زدم و جیگول بیگولشون کردم ... قشنگ شد ... سبزه ها هم که هفته ی پیش گذاشتم ... هر روز میرم بالا سرشون می ایستم و دعا می کنم زودتر رشد کنن! دی: بـــــــــــــــله دیگه ... همین ... مواظبِ خودتون، آرزوهاتون و رویاهاتون باشین ... ایشالا هرکی از خدا می خواد همون بشه ... فعلا بابای ... + آقاهی قشنگم، تو رویای منی، همیشه مواظبت هستم ... + دوسِت دارم ... ای وای ،اینجا دیگه فسیل شد از بس آپ نکردم! این روزا بیشتر تو اون وبم می نویسم ... آقاهی رفته سالن واسه فوتبال ... دلم باز واسش تنگ شده ، خیلی زیــــــاد ... نی نیِ آجی به دنیا اومد. ۲۷ رفته بودیم واسه زایمانِ آجی ، خیلی زایمانش سخت بود ، دلم کلی واسش سوخیت ... ایشالا آجیم خیلی زود بهترتر میشه ... باباییم اس ام اس داد : غزل غزل به یاد تو قدم قدم به پای تو ستاره های آسمون یکی یکی فدای تو ... دلم واسشون تنگیده ... هم بابا، هم مامان، هم بقیه ... خیلی وقتا به این فکر می کنم که زندگیم چقده خوبه و چقده خوشبختم و خوشبختیم ... خدا رو همچنان شکر می کنم ... ایشالا زندگی یه کمی رو روال بیوفته و رو به راه شه ، یه فکری به حالِ نی نی هم می کنیم ! دی: همینا دیگه، ناهارم که درست کردم، باید برم وسیله مسیله ها رو جمع و جور کنم، بعد از ظهر می خوایم بریم قم... مسابقاتِ کشتیِ و آقاهی هم حتما باید بره و منم که حتما باید با آقاهی برم! بعد از ظهر هم آقاهی باید بره رادیو، برنامه رادیویی داره. ایشالا که اجراش خوب میشه ... البته آقاهی که حرفه ایِ و کاملا مسلطِ ، ولی خو بازم یه عالمه دعا می کنم واسه آقاهیم ... + تمام دنیا در آغوشت خلاصه شده! کودکانه پناه می برم به خلاصه ی دنیا ... ســـــــلام ... بازم کلی وقت ننوشتم ! آخه هم درگیرِ کار و زندگی و مسافرت و مهمون داری بودیم، هم اینکه بیشتر تو اون وبلاگم بودم ! همچنان همه چی عـــــــــالیه ... نی نیِ آجیم ۲۷ داره به دنیا میاد ، دیروز با آقاهی و پسرخاله ی آقاهی رفتیم خرید ( واسه کادوی نی نیِ آجی ) ... بعدشم رفتیم خریدِ لباس مِباس ! خریدا نصفه نیمه موند ، همچنان ادامه داره ! وامِ ازدواجمون بعد از کــــــــــــــــــــــــــــــــلّی وقت درست شد ! فکر کن ، چند ماه بعد از ازدواجمون دادن ! الاهی بمیرم ، آقاهی خیلی اذیت شد فـــــــــــــداش شم آقاهیمو ، الان رفته چیز میز بخره ، شب مهمون داریم فعلا همینا دیگه ... + خدایا ، خودت همیشه مواظبِ آقاهیم باش ... + ای ول ، آقاهی اومــــــــــــــــــــــد سلام . . . آقاهیم نیس ، بازم مسابقاتِ لیگِ کشتیِ و رفته سالن . . . دلم واسش تنگ شده بازم . . . الاهی بمیرم ، آقاهیم دیشب یه عالمه حالش بد بود ، یه عالمه هم استرس داشتم . . . کلی نگران بودم ، الان که با هم حرفیدیم تلفنی ، میگه حالم خوبه . . . ایشالا همیشه ی همیشه حالِ آقاهیم خوب باشه . . . واقعا نمی تونم ببینم که حالش بده ، داشتم دق می کردم دیشب . . . چند مین پیش زنگ زد گفت میلمو باز کن ، چند تا از عکسای داوریم اونجاست ، ببینش . . . عکسا رو سیو کردم ، کلی ذووووووووووقشو کردم ، دوستش واسش میل کرده بود . . . قررررررررربونِ آقاهیم برم که تو لباسِ داوری اینقده ج ی گ ر میشه . . . فدااااااااااااااااااات آقاهی ماهم . . . دوسِت دارم یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . . بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس . . . + موفق باشی آقاهیِ نازم . . . + همه دنیامی آقاهیِ گلم . . . + ادامه ی مطلب هم عکسِ داوریِ آقاهیمو گذاشتم که رمز داره . . . بعدا نوشت: ریحانه جوووونی ، آدرستو میذاری لطفا ؟ میسی عزیییییییزم . . . سلام . . . الان تقریبا نیم ساعته دارم دنبالِ یه عکس می گردم که به دردِ این پُستم بخوره ! ولی نشد ! امروز تهنام ! آقاهی از صبح رفته واسه داوریِ مسابقه ی . . . . . . اونایی که بهشون گفتم ، میدونن که آقاهیم داورِ چه رشته ی ورزشیِ ! دیشب داشتم لباسای داوریشو اتو می کردم ، همش تو فکر بودم . . . چقدر خوبه وقتی لباسای داوریِ آقاهی رو اتو می کنم و یه دنیا بهش افتخار می کنم و بازم مثلِ همیشه خدا رو به خاطر داشتنش شکر می کنم . . . چقدر قشنگه وقتی صبح میره ، هوا هنوز روشن نشده ، تا وقتی که برسه ، یه عالمه بار زنگ می زنه و میگه شرمنده امروز تنهات گذاشتم . . . میگم این حرفا چیه ، فدای سرت . . . همه چی عالیه . . . اون تغییراتِ اساسی هنوز ایجاد نشده ! میشه ایشالا . . . چند وقتی بود که من و آقاهی دوتامون خیلی نی نی دوس داشتیم ، ولی بر اثرِ رفت و آمد با یکی از فامیلای آقاهی (!) که نِیتونم بگم کی ، دیگه منصرف شدیم ! بس که این بچه پدرِ آدمو در میاره ! دی: دیروز رفته بودیم خونشون ، خونه همون فامیلِ آقاهیم . . . علی : .... جـــون ! ( اسمِ منو صدا کرد ) من : جونم ؟ علی : شما کِی بچه میارین ؟ من : علی : من : خوب هر وقت تو بزرگ شی ! علی : تا اون موقع که شما ها پیر میشین ! من : یعنی اینقده طول می کشه بزرگ شی ؟ علی : . . . دیروز کلی حرص خوردم از دستش ، از دستِ همون علیِ ! رفته بودیم یه جایی خرید ، با هم رفته بودیم ، من و آقاهی و اونا ! بعد ما مشغولِ خرید بودیم ، علی تو پارکینگ بود ، بعد یهو دیدیم چند نفری دورِ علی جمع شدن ! بعد با آقاهی رفتیم ببینم چی شده ، دیدیم بهله ، بازم علی دسته گل به آب داده ! روی همه ماشیناییی که تو پارکینگ بودن ، با سنگ خط انداخته ! خیلی حالتِ بدی بود ، بیچاره مامان و باباش ، کلی خجالت کشیدن ! تازه ، قبلش هم رفته بودیم بهشت زهرا ، سرِ خاکِ یکی از فامیلا ، بعد میرفت از رو قَبرای بقیه ، گل میاورد میذاشت رو قبرِ فامیلِ ما ! دی: واااااای یه گل اورد ، دیدیم صاحبش هم اونجا ایستاده و داره چپ چپ نگاه می کنه ، من به باباش گفتم "من با شماها نیستم" ! همینا دیگه . . . فقط خواستم تخلیه روانی شم ! دی: دلمم واسه آقاهیم یه ریزه شده ، می خوام خودمو سرگرم کنم که زمان زود بگذره ، آخه مسابقات تا ۷ یا ۸ طول می کشه . . . همین فعلا بابای + من آقاهیمو می خـــــــــــــــــــــــــوام . . . + عاشقتم زندگیِ قشنگم . . . همین . . . . . . . + بیشتر از همیشه ی همیشه دوسِش دارم آقاهیمو . . . ســـــلامــــــــ . . . بازم آدرس وبلاگمو تغییر داددم . . . آقاهی جریانشو میدونه . . . پَریروز به آقاهیم جریانِ همین مادری رو که نگرانِ دخترش بود و به همون دلیل آدرسِ وبو تغییر دادم ، گفم ، آقاهی هیچی نگفت ، فقط سکوت کرد ! معنیِ سکوتشو نمیدونم . . . خیلی وقتا آقاهی با سکوتش خیلی چیزا رو حل می کنه و . . . بهش تا حالا نگفتم ، ولی تو بعضی شرایطِ خیلی خاص ، واقعا آرومه و منم آروم میشم . . . مخصوصا سرِ جریانِ خانومِ همسایه ! عجـــــب ! دیروز مهمان داشتیم ! با اینکه خودم دوس نداشتم ، ولی چون آقاهی و مهمونا دوس داشتن ، آبگوشت درست کردم ! فکر کـــــــن ! تو این چند وقت که خیلی با هم رفت و آمد داریم ( با همین مهمونامون ! ) همش غذاهای کبابی و فست فود و غذاهای خونگیِ معمولی خوردیم ! این آبگوشتِ خیلی چسبید ! البته ظاهرا ! از شبِ قبلش گذاشتم حسابی پُخت ! از صبحِ دیروز هم گذاشتم حسابی پُخت تا ساعت نزدیک به ۱ ! حسابی نرم شده بود همه چیش . . . اول فکر می کردم که خیلی زیاده و آقاهی گفت اگه خیلی زیاد بود میدیم همسایه ( آخه قبلا یه بار درست کردم و دادم بهشون ، خیلی خوششون اومده بود ) . . . ولی خوب اونقدر همه خوردن که هیچی ازش باقی نموند ! ماشــــــــــالا ! دی: بـــــــله دیگه . . . آقاهی هنوز نیومده ، امروز کارِش طولانی شد یه کمی . . . قراره خونه رو عوض کنیم ، ایشالا که بشــــــــــه ، کلی استرس دارم . . . همین دیگه . . . برم بزنگم باباییم . . . + عااااااااااااااااااااشقتم آقاهیِ گلمــــــــــــــــــــــــــــ . . . ســــــــــــــلام . . . خیلی وقته ننوشتم ، دلم واسه اینجا تنگ شده . . . این چند وقت همش مسافرت بودیم ! خیلی خوش گذشت و همه چی هم عــــــــــــــالی بود . . . می خوام یه چیزایی بگم . . . می خوام بگم . . . . . . . فقطِ فقط خدا می دونه که چقدر آقاهیمو دوسش دارم ، فقط خدا میدونه . . . اگه کُفر نبود ، قِبلمو رو به آقاهیم میذاشتم . . . الان که آقاهی خوابه دارم اینا رو می نویسم ، نمیدونید چقدر لذتبخشه که وقتی خوابه نگاش می کنم . . . وقتی چشماشو بسته ، زُل می زنم به صورتِ ماهِش و هزااااااااااااااااااااار بار خدا رو به خاطرِ داشتنِش شُکر می کنم . . . نمیدونین چقدر خوبه که وقتی می خوام بخوابم ، گرمیِ تنش آرومم می کنه و اونقدر راحت خوابم می بره که بازم اینو فقط خدا می دونه . . . خیلی خیلی خیلی عالیه وقتی کنارِش خوابیدم و اون زودتر از من خوابش می بره ، بعد دستمو می کِشَم رو موهاش و آروم آروم و زیرِ لب واسش دعا و آیه الکرسی می خونم و باهاش حرف می زنم و اون هم همونجوری خوابه . . . گرمیِ لباش . . . . . . . . . خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی شیرینه وقتی صبح که می خواد بره سرِ کار ، بغلش می کنم و بغلم می کنه و بویِ عطرش تو همه وجودم می پیچه و بعد با یه بوسه خداحافظی می کنیم . . . چقدر قشنگه وقتی از سرِ کار خسته و کوفته برمی گرده و با همه ی خستگی هاش باز هم لبخند می زنه و جوری باهام برخورد می کنه که انگار یک ماهِ تمام استراحت کرده و هیچ خستگیِ تو تنِش نیست ، بعد آغوش و بوسه و . . . . . . . همه چیز عالیه ، شیرینه ، لذتبخشه ، فوق العادست ، دوست داشتنیه و . . . و تمامِ هرچی که خوبه . . . خوشبخت ترین آدمِ دنیام . . . دلم واسش تنگ شده ، کاش زودتر صبح شه ، بیدار شه ، چشمای قشنگشو ببینم . . . همین . . . ســـــــلامـــ . . . اول بگم که هنوز به کامنتا جواب ندادم ! زودی جواب میدم . . . این روزا عالیه ، این روزا و همیشه . . . چهار ماه و ۱۵ روز از عروسیمون میگذره . . . همه چی عاااااااااالی بوده خدا رو شکر و ایشالا خوااااهد بود . . . ایشالا همه از زندگیشون راضی باشن ، مثلِ من . . . بدجوری سرما خوردم ، البته از اولین روزی که سرما خوردم خونه مادرشوهری اینا بودیم ، بهتر شدم ، الان دیگه خیلی خیلی بهتر تر شدم . . . آقاهی هم نیستش ، قرار شده امروز ناهار درست نکنم ! آقاهی یه چیزی میاره می خوریم ، شب هم خونه خاله ی آقاهی دعوتیم ، پاگشــــــــا . . . بازم اس ام اسای من و آقاهی . . . آقاهی : عشقِ آقاهی ( اسمِ خودشو گفته بود ) کیــــــــــــــــه ؟ من : خانومی ( اسم خودمو گفتم ! ) جــــــــــونه دیگه . . . آقاهی : الاهی که من قـــــــــــــــــــربونِ این خانومی جــــــــــــــــــــونم بشــــــــــــم . . . من : من قــــــــــــــــــــــربونت عمـــــــــــــــــرم . . . آقاهی : م ا چ ب و س ی . . . من : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و س . . . آقاهی : میــــــــــــــــسی ، سپاسگزارم خانومَم . . . من : فدات عشـــــــــقم . . . آقاهی : من فدای شما باااانو . . . . . . دلم واسش یه مورچه شده ، ساعت ۳ به بعد میاد . . . همین . . . + همه چی عالیه ، بهتر از اون چیزی که فکرشو می کردم . . . + دلم واسه ماما و بابا اینام تنگ شده . . . + میریم . . . ســـــــــلام . . . خیلی وقت بود ننوشته بودم . . . البته چند بار خواستم بنویسم ، با فایرفاکس هرکاری کردم نشد ، نوشته ها رو پشت سرِ هم می نویسه ، نِیدونم چرا . . . چند تعطیلات بودیم ، همه چی خوب بود . هفته ی گذشته هم عروسی بودیم ، بازم همه چی خوب بود . . . الانِ الانِ الان دلم واسه آقاهی یه مورچه شده ، نه ، اصلا دلم تموم شده ! ظهر برگشت خونه و دوباره رفت ، جلسه داشت ، حالا هم دلم یه مورچه شده واسش . . . وقتی آقاهی رفت ، هنوز ۵ مین هم نگذشته بود که اس داد ... آقاهی : خوبی عشــــــــــــقم ؟ من : وقتی تو رو دارم عـــــــــــــــــــالی ام . . . آقاهی : فدای همه زندگیم . . . من : من فدات نفســـــــــــــــــم . . . آقاهی : ب و س ب و س ی ، م ا چ م ا چ ی . . . من : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و س . . . آقاهی : اُه اُه ! میــــــــــــــــسی . . . . . . اوخـــــــِـــــــــــی ، خو کاشکی زودتر بیاد ، حرفم نمیاد اصلا ، نیدونم چی بگم . . . همینا دیگه . . . امروز عید قربانِ . . . یعنی بود . . . تازه الان وقت کردم که بیام خاطراتمونو مرور کنم . . . سال گذشته . . . . . . صبح بود که آقاهی و مادر شوهری و پدر شوهری و برادی شوهری اومدن خونمون . . . ( اون موقع اولین باری بود که بعد از یک سال تحقیق، خانواده هامون همدیگه رو می دیدن و اولین باری بود که آقاهی با خانوادشون میومدن خونمون ! ) من و بابایی که به بهونه ی نماز عید قربان رفته بودیم بیرون ( که البته دیر رسیدیم به نماز و مجبور شدیم همینجوری بیرون بچرخیم ! به دلایلی ! ! ! ) حدود ساعت ۸ و خورده ای بود که رفتیم خونه و اولین بار بود که خانواده ی آقاهی رو می دیدم ( اولین آشناییِ خانواده ها ) اون روز بعد از خوردن ناهار و استراحت ، بعد از ظهر رفتیم حافظیه . . . اولین صحبت رسمی در حضور خانواده هامون اونجا بود . . . هوا خیلی سرد بود و منم اســـــــــــــــــترس ! بعد از اینکه هممون دورِ هم نشستیم روی اون میز بزرگه تو کافی شاپِ حافظیه و چای خوردیم، برگشتیم خونه و باز هم با هم صحبت کردیم . . . فردا هم قبل از ظهر رفتیم تخت جمشید ، تا هم خانواده ها تفریح کنن و هم اینکه من و آقاهی صحبت کنیم . . . در مورد همه چیزایی که صحبت نکرده بودیم صحبت کردیم . . . تا اونجای کار همه چی خیلی خوب و عالی بود . . . . . . الان به اون موقعا فکر می کنم ، می بینم واقعا چقدر خدا ما رو دوست داشته که اینقدر سریع کارامون جور شد و اومدیم سر خونه و زندگیمون . . . البته این که می گم سریع بود ، بعد از تحقیقات باباییم ( که حدودا یک سال طول کشید ) و وقتی بابایی اوکِی داد که بیان واسه آشنایی و بعدشم خواستگاریِ رسمی ، زمان زیادی طول نکشید . . . از آذر تا ۲۹ بهمن که نامزدیمون بود . . . از نامزدی تا عروسی هم که ۲۶ تیر بود همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد . . . خدا را صد هزار مربته شـــــــــــــــــکر می کنم . . . خدا رو شکر که همه چی به خوبی و خوشی تمام شد . . . خدا رو شکر که زندگیمونو زودی شروع کردیم . . . خدا رو شکر که یه آقاهیِ گل دارم که هیشکی تو دنیا نداره . . . خدا رو شکر که یه آقاهی دارم که مــَــرد ترین مــَــردِ دنیاست . . . خدا رو شکر که سایه ی پدر و مادرامون بالای سرمونه و ایشالا که هزار سال باشه . . . خدا رو شکر که زندگیمون با عشق شروع شده . . . بابت همه چیز شـــــُــــــکر . . . خدا جون ، عــــاشقتم . . . + آقاهیِ نــــــــازم می میرم واست . . . + اه اه اه ، امروز این خانومِ همسایه ( همونی که تو اون وبم گفته بودم ازش بدم میاد ! ) قربونی کردن و بعد از ظهر هم داشتن کله پاچه درست می کردن واسه خودشون ، بوش حــــــــــــــالمو به هم می زنه ! + می خوام یه کارایی بکنم ! دی: دیروز داداشی و پسر عموم اومدن خونمـــــون . . . از شب قبلش هی بهش اس دادم که چرا نیومدی اینجا و اینا ، بعد یه چی گفت کلی ناراحت شده بود که نتونست بیاد . . . الاااااااااهی . . . گفتم اینجوری نگو ، باشه فدای سرت ، اصلا خودتو اذیت نکن ، هر وقت تونستی بیا . . . دیروز هم اومدن و دیگــــــــــــــه . . . لازانیا درست کردم . . . بسی خوشمزه بود ! دستم درد نکنه ! دی: بعد از ظهر هم رفتن . . . دیشب هم با آقاهی کلی در مورد آخر هفته صحبت کردیم و به نتایج خوشمزه ای رسیدیـــــــــــم ! فعلا حرفی ندارم . . . تو اون یکی وبم گفته بودم از همسایمون بدم میاد . . . همچنان همین حس رو دارم . . . با درصد خیلی خیلی بیشتر ! + دلم واسه آقاهیم تنگ شده . . . کاش امروز زودتر تر بیــــــــــــاد . . . سیلـــــــــوم . . . اینجا مثلا قرار بود کلا از زندگی مشترکمون بنویسم دیگه . . . حالا از اون روزاســــــــــــــــت . . . اعصاب ندارم که ! به آقاهی هم فعلا نِی تونم بزنگم چون سرِ کاره و ممکنه نتونه جواب بده و اینــــا . . . پشت ساختمونِ ما ، یه خونه ی ویلایی هست ، از صبح کله ی سحر که بیدار شدم ( ساعت ۱۰ ! ) داره صدای تلق و تولوق و شاتالاپ و شَتَلَق و شاپالاق و تالاپ و تولوپ و انواع صداهای ناهنجار دیگه میاد ! اااااااااااااه بابا شورشو در اوردن ( صداها به حداکثر رسیده الان ! ) دارن این خونه هه رو خراب پوره می کنن ! اه ، آسایشو از این خانومِ گل و ناز و جیگولی صلب یا ثلب یا سلب کردن ! ( خودمو گفتما ! ) آره دیگه ، هی دارن میکوبن ، بعد من دارم به کارها و پروژه های مهمم می رسم و نِی تونم تمرکز کنم . . . ( کارها و پروژه هام عبارت است از : چیتوزیا . بلاگفا . تراوین . آکاریم . شهرِ من . رنوی من ردیفه؟ . پنگوئن . بیدفا و سایر سایت های فراموش شده ! ) اصلا استرس گرفتم ! هر چند ثانیه یه بار صدای خورد شدن شیشه ها میاد ! اه ! گوشم درد گرفت ، ایـــــــــــــــــش . . . هنوز هم ناهار درست نکردم ! ( به من می گن خانومِ با مسئولیت ! ) ولی شدیدا منتظرم آقاهی برگرده ، دلم واسش یه مورچه شده ! اوخـِـــــــــــــی ، تخلیه شدم ! عصبی شده بودم از دست اینا . . . همینا دیگه . . . بابای . . . ۵ آبان تولدِ آقاهیِ گل و ناز و مــــــــــاهم بود . . . بر خلاف تصورم ، نتونستم کاری کنم . . . از یکی دو ماه پیش کلی فکر و برنامه ریزی کردم که به خاطر سفرِ کاریِ آقاهی و اینا ، نشد دیگه . . . دقیقا همون روز تولدش تو سفر بودیم و نتونستم کاری کنم . . . ایشالا بتونم جبران کنم . . . تازه برگشتیم از سفر . . . همه چی خیلی عالیه . . . الان آقاهیم خوابیده . . . همینجا کنارمه . . . چقد لذتبخشه که من و آقاهی با همیم و دیگه هیچ غصه ای وجود نداره . . . اونقدر خوشحالم که واقعا نمی دونم از چه کلمات و جمله هایی باید استفاده کنم . . . چقدر وابستگیِ شیرینیه . . . اونقدر وابسته که . . . وقتی می خوام بخوابم ، تا گرمای بدنِ آقاهی رو احساس نکنم ، خوابم نمی بره . . . امتحان کردم ، یعنی امتحان شده ! ! ! ! واقعا خوابم نمی بره ! خواهر شوهری سر به سرمون میذاره ! به آقاهی میگه بیا اول خانومتو بخوابون بعد کاراتو انجام بده ! دی: + آغوشِت بهتریـــــــــــــــن جــــــــــــــــای دنیـــــــــــاست . . . همیشه بهت میگم . . . + از ته دل آرزو می کنم همه اونایی که تنهان ، به کسی که دلشون می خواد برسن . . . + می گن دعای عاشقا وقتِ بارون زود اجابت می شه . . . الانم که داره بارون میاد . . . واااااااای چقده زندگی خُنک و خوشمزســـــــــــــــــــــــــــــت . . . بزن به تخته چشم نخورم ! همـــــــــــه چی عالیه . . . تو اون یکی وبم همه چیو از سفرمون نوشتم ٬ اینجا رو خواستم بذارم واسه حرفای خاصِ دیگه . . . همه چی خیلی خوبه . . . از کجاهای زندگیمون بگم . . . از اینکه خیلی همه چی خوب و خوشمزست . . . اینکه همه چی آرومه . . . اینکه شب ها و روزا بی دغدغه سپری میشه . . . اینکه هیچ استرسی از دوری وجود نداره . . . اینکه یه تکیه گاه خوب و مهربون و صمیمی دارم . . . اینکه بهترین مَردِ دنیا مالِ من شد . . . اینکه . . . . خـــــــــــــــــــوشـــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــخـــــــــــــــــتــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــ . . . + عـــــــــــــــاشقتم آقاهیِ گلــــــــــــمــــــــــــــــ . . . سلامـــ . . . " چون نمیدونستم دقیقا از کجا شروع کنم گفتم سلام ! " خیلی وقته ننوشتم چیزایی رو که باید می نوشتم . . . اینجا رو دوسش دارم ، بر خلاف اون یکی وبم که دیگه چندان واسم خوشایند نیست ، اینجا رو دوسش دارم . . . اینجا خلوت و دنجِ ، ولی اونجا ۵۰۰ تا لینک ! بگذریم . . . چهارشنبه بعد از ظهر بود که با آقاهی رفتیم ساری ( خونه مادر شوهری اینا ) . . . از ظهر هم که به مادر شوهری خبر داده بودیم میام ، بهشون گفتم که به خواهر شوهری جان نگن . . . الاااااااااهی بمیرم واسه خواهر شوهری ، اینقده گناه داشت . . . وقتی ترمینال بودیم زنگ زد و به آقاهی گفت کجایین ، چون سر و صدا هم میومد آقاهی گفت سینما ، داریم شیش و بش نگاه می کنیم ! بعد هم به مادر شوهری گفتیم که به آجی ( خواهر شوهری ) بگه که فردا واسه ناهار بیان خونشون که یهو ما رو اونجا ببینن ! آقاهی هم که سرما خورده بود ، الاهی بمیــــــــــــــــــــــــــــرم ، حالش خیلی بد شد تو راه . . . ساعت حدود ۱۲ شب بود که رسیدیم ، هوا هم سرد بود ، برخلاف تهران که کلی گرم بود . . . برادر شوهری که خواب بود ، پسر عمه ی آقاهی هم اونجا بود که اونم خواب بود . مادر شوهری و پدر شوهری بیدار بودن . . . الاااااااااهی ، تا اون وقت شب بیدار بودن و منتظر ما بودن ، منم که از وقتی حرکت کردیم یه عالمه گرسنه بودم ، بدون اینکه حتی لباسامو عوض کنم نشستم سر میز شام و کلی خوردم و دلی از عذا در اوردم . . . صبح که از خواب بیدار شدیم ( صبح صبح هم که نبود ، حدود ۱۰ اینا بود ) خواهر شوهری اومد و کلی سورپرایز شد . . . اینقده باحال بــــــــــــــــود . . . بعد دیگه کلی گفتیم و خندیدیم با هم . . . قرار شد واسه ناهار بریم دریا ، آجی و مادر شوهری غذا رو درست کردن و رفتیم کنار دریا ، ولی اونقده شلوغ بود که نتونستیم بریم ساحل ، همون دور دورا یه جا نشستیم و ناهار خوردیم . . . بعدشم که خواستیم بریم پلاژ شنا کنیم ، کلا اونجا رو جمع کرده بودن و بازم سرمون بی کلاه موند . عوضش رفتیم یه کایت خریدیم و هوا کردیم . . . البته آجی هوا کرد ، چون من تخصص ندارم تو این زمینه ! دی: بعد دیگه برگشتیم خونه . پدر شوهری نیومده بود . . . نزدیک ساعت ۷ شب بود که با آجی و مادر شوهری رفتیم خرید . . . مادر شوهری واسم یه لباس خوشمل خرید که خیلی دوسش دارم ( البته خودم انتخابیدمش ، با هماهنگی آجی ! ) بعدشم رفتیم سوسیس اینا خریدیم واسه شام . . . اومدیم خونه و من سوسیس سرخ کردم و بقیه بقیه ی کارا رو انجام دادن ، شام هم خوردیمــــــــــ و . . . تا ساعت ۲ نیمه شب آقاهی و برادر شوهری و شوهرِ آجی داشتن فوتبال بازی می کردن ( با لپ تاپ ) ، ما هم کــــــــــــف کردیم از زور خواب . . . دیگــــــــــــــه . . . آجی اینا هم اون شب همونجا ( خونه مادر شوهری اینا ) خوابیدن و فردا هم قرار بود واسه ناهار بریم خونه آجی اینا . . . وقتی بیدار شدیم هم رفته بودن ، انگار ۶ صبح رفته بودن ! واسه ناهار رفتیم ، فسنجـــــــــــــــــــــــــون درست کرده بود ، عــــــــــــاشق فسنجونم . . . هم من ، هم آقاهیم . . . بعد از ظهرش قرار بود بریم سینما ولی خوب چون آقاهیم سرما خورده بود نتونستیم بریم . به جاش رفتیم خونه مادر جون ( مادر بزرگ آقاهی ) . . . یه کمی نشستیم و حرف زدیم و چیز میز خوردیم و بعد هممون برگشتیم خونه آجی اینا و اونجا شام خوردیم و برگشتیم خونه مادر شوهری اینا . . . فردا صبح هم که قرار بود با دوست آقاهی برگردیم تهران . . . تو راه هم اینقده حالم بد بــــــــــود . . . ولی در کل خیلی خوب بود همه چی . . . حالا هم حال نداشتم کامل و با جزئیات تعریف کنم . . . اینم خاطره ی سفر من و آقاهی جــــــــــونم . . . بدون شرح . . . . . . ــــــــــــ- + عاااااااااااااااااااااشقتم آقاهیِ گلمـــــــــــــ . . . دلم بیشتر از همیشه واست تنگ شده . . . نمیدونم چرا چند وقتیه اینجوری شدم ، شاید کمتر از یک ماه . . . وقتی صبح میری سر کار ، یه عالمه با خودم کلنجار میرم که دلتنگیت یادم بره و خوابم ببره . . . خیلی دلم واست تنگ میشه ، خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی زیاد . . . کاش امروز زودتر از دیروز برگردی عشقم . . . همه دنیامی . . . میبوسمت . . . فدات . . . چه خوبه عاشقی اما فقط با تو ببینم هر شب رویای چشماتو چه احساس قشنگی من به تو دارم چقد خوبه که میدونی دوستت دارم چه خوبه اینکه حالم رو تو میدونی همه حرفامو از چشمام تو می خونی تو دلواپسی هام هستی کنار من میدونم قدر این عشقو تو میدونی چقد خوبه که تو آرومی چقد خوبه همش تو جلو چشمامی تو دنیامی نفسهامی چقد خوبه که هر لحظه تو رویامی چه خوبه اینکه باز هستی کنار من توی تنهایی هام میای سراغ من چقد خوبه که دوستتدارم نباشی دیگه دنیا بی تو دلگیره چشام هر شب توی خوابم سراغ چشمای نازتو می گیره این دو ماه چقدر خوب بود همه چی . . . زندگی مشترکمون . . . از خدا ممنونم به خاطر همه چیزایی که تا حالا بهمون داده . . . خیلی وقتا با هم روزای اول آشناییمونو مرور می کنیم . . . بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنیم که الان با همیم و زیر یه سقف داریم زندگی می کنیم . . . + ماهگرد ازدواجمون مبارک عشــــــــــــــــــــــــــــــقم . . . این چه احساسیه که من و تو مثل همیم از همه دنیا جدا نه زیادیم نه کمیم دارم حست می کنم لحظه لحظه با منی تو تموم لحظه هام تو هوام پر میزنی دارم حست میکنم توی بیداری و خواب دل واسه تو میزنه با یه دنیا تب و تاب این چه احساسیه که بی تو آروم ندارم حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم دارم حست می کنم خیلی نزدیکی به من خودتو نشون بده عاشقونه حرف بزن دارم حست می کنم مثل روزای قدیم هنوز هم کوچه ی عشقو ، من و تو خوب بلدیم این چه احساسیه که واسه من مقدسی تا دلم تورو میخواد تو به دادم می رسی + همه عالیه . . . + بیشتر از همیشه دوستت دارم . . .

جهـانــم بی تو
الف ندارد...
مرسی که تو این شرایط درکم می کنی،ایشالا زودی میام اونم با یه عالمه چیز میز خوشگل موشگل واسه خانومیه خودم...
بخدا منم فکر نمی کردم دوری دوری از شما تا این اندازه سخت باشه، اما یادت باشه در پس هر سختی حتما خوشحالی و آسونی هست...
فدای گلم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسس...


![]()
![]()
تذهیبمم کامل نشده ، این هم یعنی کلی کار عقب افتاده !






![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()











| Design By : Pars Skin |

